ورچُپه

لولو جان ممه رو کجا بردی؟

به پاساژ تندیس همین چند روز پیش
همه مانتو کوتاه و تنگ، سینه بیش
به ناگه یکی دختر ناز و لوند
کمر نازک و سینه هشتاد و چند
چنان تنگ و نازک و شلوار کوتاه
...نگاه دزدکی کرد و گفتش بیااااه
قدم در قدم کردم آغاز راه
بناگه یکی آشنا گفت کجااااا؟
هماندم جهان پیش روم تیره شد
چِشَم در نگاه خانوم خیره شد
کشید افسار بنده خانوم بخشم
که گفتم غلط کردام، آآآآآآآآآآآآآآآآآخ.....عزیزم بچشم
بناگه فاطی جان کماندو و چند تا لولو
گرفتند و بردند...، یک ماشین پر هلو
بسرعت گرفت آن برادر ببرد
ندیدی چطور ممه را لولو خورد

+   امیررضا ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٥
    امان از حرف مردم ()  
 

من تا حالا فکر می کردم اینجا از دست این ایمیل اسپم راحت هستم!

تا حالا داشتم شونصد تا کامنت اسپم از انتخابات رو پاک می کردم!

 

مگه همه چیز زوره! حالا یکدونه کامنت نه هزار تا!

حالم از اینکار بهم می خوره!

همه چیز سیاسی...! حتما فردا پول می دن مثل اس ام اس موبایل کامنت تبلیغ رب گوجه فرنگی و .... آخرین فرصت قرعه کشی بانک ... و ... هزار تا ک... شعر دیگه هم میاد!

 

 

+   امیررضا ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢
    امان از حرف مردم ()  
 

بازارچه خیریه عید مجتمع نیکوکاری رعد و کنسرت همت عالی 15 اسفند

 

Bazarche nourozieh

 

RAAD

 

 

TARIKH:                14 – 16 esfand

ZAMAN:                10 AM – 8 PM

MAKAN :           Shahrake Gharb, Faze 2, Khiabane Hormozan, Piroozane Jonoubi, Pelake 74

کنسرت پیانو (همت عالی حداقل بلیط 5000 تومان) روز پنجشنبه 15 اسفند عصر

 

برای هماهنگی با این شماره تماس بگیرید 88082266 

یا اینکه خود بنده در خدمت شما هستم

 

Raad Bazaar.jpg

+   امیررضا ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
    امان از حرف مردم ()  
 

happy face

When I'm good, I'm really good!

When I'm bad, I'm better!

+   امیررضا ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٤
    امان از حرف مردم ()  
 

چرا های من

چند تا چیز که براشون غصه می خورم

 

یکی اینکه چرا نمی رسم برم شمال مادر بزرگم رو بیارم تهران، شوهر خاله ام که رفته بود شمال بیارش تهران، گفته بود من منتظر امیررضا هستم، میخواد بیاد دنبالم، من با اون میام! :( دیروز هم که با مامان صحبت کرده بود گفته چرا امیررضا نمیاد من رو بیاره تهران؟

دوم اینکه چرا بابا به خواب بقیه میاد اما من که اینهمه دلم براش تنگ شده بخواب من نمیاد بگه چکار می کنه، فقط ببینمش یکبار دیگه! بهش بگم خیلی زیبایی پدر!

سوم اینکه چرا همه آدما وقتی وضعشون خیلی خوب می شه، خیلی چیزها و خیلی کس ها که باعث به اینجا رسیدنشون شده رو فراموش می کنن!

چهارم اینکه چرا اونی که میگن خداست، خدا نیست؟!

پنجم فردا روز توانیاب (معلول جسمی و حرکتی) هستش و من عضو گروه جوانان رعد هستم که باید به این افراد کمک کنیم، چرا وقتی اینهمه بچه ها زنگ زدن و کار داشتن، من احمق هنوز نتونستم برم کمک؟ خدا کنه کارشون خیلی خوب انجام بشه و خدا کنه بتونم برم حداقل توی بازارچه در کنارشون باشم!

 

+   امیررضا ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱۱
    امان از حرف مردم ()  
 

پدر مملکت! و مردم!

دیروز توی یک جمعی صحبت این شد که فلان کشور که اقتصادش خیلی ضربه خورده، دولت مردانش برای کمک به بانک هاش برای جلوگیری از ورشکستگی چند ملیارد دلار کمک کرده و .....!

 

خلاصه یکی از دوستان گفت، دولت مدان هر کشور مثل پدر اون کشور می مونه! همیشه بالای سر مردمش هستند، متاسفانه کشور ما پدر نداره!

من گفتم، چرا مملکت ما هم پدر داره، اما این پدر به مردمش به دید مادر مملکت نگاه می کنه!....

 

 

خلاصه جمع دوستان با این حرف من منفجر شد از خنده!

 

 

راستی به این آدرس بیاین اگر میتونید کمکی کنید

http://360.yahoo.com/profile-s0KQkZU2dLS1.6OcQSX7BeKWj8rkvFFj3zM-?cq=1#ymgl-guestbook

+   امیررضا ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٩
    امان از حرف مردم ()  
 

شئونات اسلامی...........!

ورود بنز CLS قرمز بعلت عدم رعایت شئونات اسلامی ممنوع شد!

این خبر کاملا موثق می باشد، می تونید پیگیری کنید!

 

 

سلام

من اومدم!

 

 

+   امیررضا ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٢
    امان از حرف مردم ()  
 

نمایشگاه اتومبیل بام تهران اول تا دهم آبان ماه

تا ١۵ آبان خیلی شلوغ می شم و ممکنه نتونم هر روز بیام اینجا!

 

اما اگر دوستان افتخار بدید خوشحال می شم در خدمتتون باشم توی نمایشگاه بام تهران، سالن سیستم های صوتی، غرفه MTX  از ساعت 3 بعدازظهر الی 12 شب!

اول تا 10 آبان ماه هشتاد و هفت!

 

خوشحال می شم از اینکه ببینمتون!

 

+   امیررضا ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢۸
    امان از حرف مردم ()  
 

کمک از همه دوستان (حتما بخونید)

دیشب حدود ساعت 9 شب توی بلوار شهرداری (بالاتر از شیرینی لادن، زیر پل یادگار امام) داشتم می رفتم که یک پیرزن خم و لاغر و نحیف شاید 80 ساله، جلوی ماشین دست تکون داد، بی اختیار ترمز کردم و گفتم کجا میری مادر؟

گفت شهرک غرب، هیچکس من رو نمی بره!

گفتم، بیا تا میدون سرو ببرمت از اونجا برو!

گفت، بلد نیستم اونجا رو گم میشم!

سوارش کردم گفتم بیا می برمت تا شهرک!

سوار که شد گفتم اینجا چکار می کنی؟

با اون صدای ضعیف و شکسته اش گفت: از کرج اومدم، گفته اند بهم یک خانواده ای اینجا خرج میده اگر بری اونجا یک کمی بهت غذا می دن!

گفتم یعنی از کرج اومدی که یک کم غذا بگیری؟

گفت آره، اما اون خونه رو که پیدا کردم، گفتند ماا جمعه خرج می دیم نه امروز! یک کم آش داشتند که تو فریزر یخ زده بود، دادن بهم، یک شیشه هم شربت دادن که نمی دونم چیه! الان هم جلوی هر ماشینی میگم شهرک می گه 2000 تومان، وقتی می گم پول ندارم، میگن اگه انقدر پول نداری اینها چیه که خریدی....

گفتم با کی زندگی می کنی؟

گفت با دو تا فلج، شوهرم که کارگر ساختمون بود و افتاده و فلج شده، یک دختر 29 ساله هم دارم که توی 4 سالگی یک آمپولی اومدن در خونه بهش زدن اما بعد از اینکه آمپول رو زدن حالش بد شد و چشم هاش باد کرد و هر چی دکتر بردیم خوب نشد، الان اون هم یک تیکه چوب شده توی خونه افتاده!

گفتم کمیته امداد...؟

گفت ماهی 30 هزار تومن بهم می دن!

خلاصه پیرزن حسابی احوال ما رو که تا اون لحظه بگو بخند داشتیم حسابی دگرگون کرد!

بیچاره می لرزید!

گفتم تلفنت رو بده! گفت تلفن که ندارم!

گفتم آدرست رو بده! گفت کرج کیان مهر، مهدی آباد کوچه ششم، در اول خونه آقای یوسفی

پیرزن رو سوار یک تاکسی آزادی کردم و رفت، اما نمی دونید از اون موقع چه حالی دارم!

بغض تمام وجودم رو گرفته بود!

 

 

من نمی دونم اینجا کجاست، اما حتما اینبار که رفتم کرج می رم و جاش رو می بینم!

اما از تمام دوستانی که این وبلاگ رو می خونن، کمک میخوام هر کسی این منطقه رو می شناسه یا خونه اش کرجه، یک سری به این آدرس بزنه، اگر چیزهایی که گفتم حقیقت داشت، حتما به من خبر بده! جای دوری نمی ره!

اگر هم کسی می تونه تو این زمینه کمکم کنه ممنون می شم که بتونیم کمک این خانواده باشیم!

+   امیررضا ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٥
    امان از حرف مردم ()  
 

توبه تزویر می باید شکست!

اول از همه بگم که بنده خیلی به ائمه مخصوصا حضرت علی و امام حسین ارادت دارم!

و رابطه ای با این دو دارم که دوست ندارم اینجا بیان کنم! فقط بدونید که من شفای عزیزترین کسم رو توی یک گله مندی و دعوای شدید از علی (ع) گرفتم!

بماند....

این ایام و شاید ایام مشابه محرم و صفر که به نظرم از قداست خاصی برخوردارند متاسفانه داره به تزویر و اسباب خودنمایی عده ای بدل می شه!

من شخصا با صدای های انکر الاصوات بعضی از نوحه خون ها که عربده می زنند و ریتم های آهنگ های خواننده های دیگر رو با اون صدای نخراشیده و خشن می خونند و با اشعاری که اصلا روح مقدسی ندارند مشکل دارم! و به هیچوجه حاضر نیستم به گوش عزیزم صدمه بزنم!

دو روز پیش داشتم توی خیابون سعادت آباد  با ماشین رد می شدم و آهنگ ملایمی از کریس دی برگ گوش می دادم، چراغ قرمز شد ایستادم، یک ماشین پرشیا با چند تا جوون که مشکی پوشیده بودن و ضبطشون صدای گوش خراش یکی از همین حضرات رو  با ولووم خیلی زیاد پخش می کرد اومد صاف کنار ماشین من ایستاد!

من هم نامردی نکردم یک ولووم دادم به آهنگ کریس دی برگ که زمین زیر پاشون لرزید! بعد یک نگاهی به من کردند (انگار اونها تا همین دیروزش آهنگهای دامبولی خوشگلا باید برقصند رو گوش نمی کردن!) شاید اون لحظه مذهبشون قلنبه شده بود!

چراغ سبز شد! دلشون می خواست با شمشیر  به ماشین کفر حمله کنند که البته به گرد بنده هم نرسیدند!

 

من نمی دونم اینهمه تزویر یعنی چی؟ مگه نمی شه عزاداری رو با صدای خیلی قشنگ شنید؟ حتما باید عربده زد؟

مگه این خواننده عرب، که فکر کنم فامیلش "قطری" بود چی می خونه  که اینهمه محبوبه! این صدای صاف و قشنگ و این اشعار پر روح ....! اشک دوست داشتن همه رو جاری می کنه!

 

وای از اینهمه تزویر، ما داریم به کدوم سمت حرکت می کنیم؟!

+   امیررضا ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢
    امان از حرف مردم ()  
 

حیف...! البته برای اونها!

دیرم شده بود، رسیدم میدون شهرک غرب

بالای میدون ایستگاه تاکسی های مخابرات، یک پراید هاچ بک، یک نفر بیشتر جا نداشت، دویدم تا کسی سوار نشده در ماشین رو باز کردم نشستم تو ماشین، کنار دو تا دختر خوشگل!

همچین که جلو رو نگاه کردم دیدم اه! مسافر جلویی هم دختره!

بعد دیدم اه! راننده هم که یک خانوم خوشگله! خیلی با اعتماد به نفس پردسیدم.... مخابرات؟؟؟!!

بیچاره ها بهت زده من رو نگاه می کردن!

بعد همه شروع کردیم به خندیدن و من گفتم مثل اینکه اشتباه شده!

فقط حیف که خوشحالیشون رو خراب کردم و پیاده شدم! آخه اونها از اینکه من سوار شدم خوشحال بودن، برای این حرفم دلیل دارم! چون حتی وقتی از ماشین اومدم پایین همدیگرو که می دیدیم می خندیدند از اینکه چند ثانیه ای در کنار هم بودیم!

فرشتهخوشمزه

+   امیررضا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٥
    امان از حرف مردم ()  
 

قبرستان (خاطره طنز و ترسناک من)

یک خاطره!
سال 76 بود، برای مراسم فوت دایی بزرگم (که خیلی با هم صمیمی بودیم  و این دایی بنده شمال هم زندگی می کرد)  توی مرداد ماه که هوای شمال خیلی شرجی بود) رفتیم شمال!
بعد از خاکسپاری، غروب اون روز دلم بدجوری برای دایی تنگ شده بود هوس کردم برم سر خاکش! دوچرخه داییم رو برداشتم به یادش که می رفتیم دوچرخه سواری رفتم سمت خاکش!
قبرستانی که توی شهسوار(تنکابن) هست شرق رودخونه بزرگ  شهسوار قرار داره که از سر خیابان اصلی تا  قبرستون  بیشتر از 10 کیلومتر باید کنار رودخونه حرکت کنی! بعد از اینکه با هزار زحمت رسیدم به  قبرستان دیدم اه! خیابون غرب رودخونه رو رکاب زدم و حالا قبرستون اون سمت رودخونه با درختای بلند قبرستون که میون باغهاست معلومه!

شب شده بود راه برگشت نداشتم! با هزار زحمت با دوچرخه از رودخونه رد شدم رسیدم پایین باغها،یک جاده  سربالایی اونور رودخونه بود که باید از اون میرفتم بالا به سمت قبرستون، با تلاش فراوان و خیس عرق تو سربالایی پا می زدم (میون باغهای اون اطراف) یکهو دیدم یک موجود سیاه شروع کرد به پارس کردن تو اون سکوت باغ ها و دویدن پشت سرم (اونهم توی سربالایی)، یک سگ بود که نزدیک بود پام رو بگیره! از وحشت چنان دادی بر سر سگ بدبخت زدم که در جا خشکش زد!
تا برگشتم جلوم رو ببینم داشتم می رفتم توی یه درخت! دوچرخه و من به هم پرت شدیم هوا، تو هوا خودم رو جمع کردم و با هزار زحمت نگذاشتم بخورم زمین! تازه وارد باغهای به سمت قبرستون شده بودم! خلاصه رسیدم قبرستون هیچکس اونجا نبود، تاریک و ظلمات، از تمام اعضای بدنم آب می چکید هم از گرمای شرجی هم از ترس! خلاصه با پررویی تمام رفتم سر خاک یک فاتحه خوندم، جرات نداشتم پشت سرم رو ببینم! سوار دوچرخه شدم تا می تونستم پا زدم! همه اش احساس می کردم توی اون باغها  و محیط قبرستون اشباح دارن دنبالم می کنن اگه وایستم می رسن بهم! از حولم راه برگشت رو هم  گم کردم! یک دور قمری هم زدم !
خلاصه حدود 4 ساعت رفت و برگشتم به قبرستون طول کشید تا برسم خونه!

رسیدم خونه همه گفتند کجا بودی، گفتم پیش دایی رفتم یک سر....!

فقط نمی دونم بگم یا نه! وقتی رسیدم خونه، باسنم قالب زین دوچرخه رو به خودش گرفته بود و تا چند روز پا درد داشتم!

+   امیررضا ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱۱
    امان از حرف مردم ()  
 

دوست یا دشمن

داستانی از منوچهر احترامی  

                 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند

لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن  به دنیا می آیند

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است

اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!

+   امیررضا ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٠
    امان از حرف مردم ()  
 

بدون شرح!

باز هم این همکار ما یک هنر نمایی جدید کرد!

آبدارچی شرکت داشت کف شرکت رو دستمال می کشید (خیلی وسواسیه) و تو حال خودش بود

 یک نفر داشت توی کوچه از دم در شرکت رد می شد و بلند بلند با موبایلش حرف می زد و می خندید!

بلند زد زیر خنده و به طرف مقابلش (موبایل) گفت حالا وایستا من یک جک بگم... یک روز یک ترکه...

حرفش تموم نشده بود که یکهو آبدارچیمون در شرکت رو باز کرد با اعتراض برگشت سر یارو داد زد که:

ترچ (ترک) خودتی....!عصبانی

یارو که داشت با موبایل حرف میزد یکهو خشکش زدتعجب

+   امیررضا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٤
    امان از حرف مردم ()  
 

برای چی می خندین؟

یکی از بچه ها هر وقت میره ولایت میاد خاطره تعریف می کنه!

البته خودش میگه اینها برای شما جکه، برای ما خاطره است!

می گفت خونه داییش بوده که دایی بچه اش رو ناز می داده و بچه تازه راه رفتن یاد گرفته بوده!
همینجوری که صداش می زده می گفته بدو بیا بغل بابایی.... همچین که بچه ها به زور و بدو بدو به باباش رسید دایی جان جا خالی می دهند و بچه صاف می ره توی دیوار...!

همه اطرافیان میزنن زیر خنده و ... یکهو یکی از همون دوستان جمع که اتفاقا از هم شهریهای رفیقمون  بود غیرتی شد و گفت:

چیه...؟! برای چی می خندید؟ اگه فارس ها جا خالی بدهند، بچه شون نمی خوره تو دیوار ؟؟

 

یکی دیگه هم تعریف کرد، گفت زندایی حالش بد بود یک کم فشارش افتاده بود، یکی از اقوام که کمی وارد بود گفت دستگاه فشار خون اگه دارید بدین من فشارشو بگیرم!

خلاصه رفتن از همسایه دستگاه  فشار رو اوردن و وصل کردن به زندایی، همچین که یک کم دستگاه رو باد کردن، زندایی گفت:. آخیییییییییش.... دست شما درد نکنه، خیلی حالم بهتر شد!

+   امیررضا ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۳
    امان از حرف مردم ()  
 

این چند روز...!

از کنسرت شهرام ناظری حالم بدجوری گرفته شد!

اول از همه جای پارک

دوم از همه تاخیر به مدت ١.۵ ساعت

سوم از همه کنسرت فضای باز با صندلی های افتضاح و .. صدای آمبولانس توی خیابون و ... صندلی مزخرف توی چمن.... فاصله دور از استاد و ....

با اینکه خود شهرام ناظری گفت خیلی تلاش کرد سرپوشیده بگیره ولی بهش جا ندادن (که باعث تاسف است برای این بزرگ مرد موسیقی ایران) اما فعلا با کنسرت فضای باز قهرمقهر

تولدم خوب بود!

٣ شب پیش به اصرار برادرم رفتیم پارک ارم!

سر سوار شدن نوک کشتی صبا با چند تا از حیوانات مقیم پارک (که به زور می خواستن جای ما بشینن) دعوا شد (البته بنده چون از این وسیله خوشم نمی امد نقش جالباسی بچه ها رو داشتم)

یکهو دیدم بالای کشتی باجناق و برادر خانوم و داداشم دارن با چند نفر دعوا می کنن! تا رسیدم اونجا (با اون همه کیف و چمدون خانم ها که تازگی ها نمی دونم چرا به جای کیف چمدون می گیرن دستشون می گن مده!) اومدم کمک کنم، همچین که مشت اول رو زدم هر چی کیف بود از دستم لیز خورد و اومد پایین) مجبور شدم برم بالای صندلی ها با پا (مثل می تی کومان، تسو که) اومد توی سینه حیوانات و خلاصه هم کیف ها رو می کشیدم بالا از رو دستم هم می زدیم ها...

خلاصه حسابی از خجالت اونها در اومدیم!

این چند روز هم در حال تمیز کردن خونه هستیم! مامان داره از مکه میاد!

فرشته

+   امیررضا ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۸
    امان از حرف مردم ()  
 

کادوی عجیب!

پریشب جای شما خالی، چند تا از جوان های فامیل و دوستان دور هم جمع شدیم یک پارتی کوچولو گرفتیم....هورا

موقع کادو ها که شد از یک کادو خیلی تعجب کردم، گفتم حتما خیلی عزیز شدم! دخترخاله ام و نامزدش یک کادوی خوب هدیه دادن بهم که کلی ازشون تشکر کردم و ..... خواب

دیروز دختر خاله ام زنگ زد گفت امیررضا جان، شنبه تولد حامد (نامزدش) هست، گفتم اه! مگه حامد هم مردادیه؟ به من زنگ بزن

حالا موندم چی بخرم...!خیال باطل

+   امیررضا ; ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
    امان از حرف مردم ()  
 

تولدم مبارک!

فردا یعنی 21 مرداد تولدمه که مصادف شده با یکی از روزهایی که همیشه انتظارش رو می کشیدم!

 

 

اندک اندک جمع مستان می رسند

اندک اندک می پرستان می رسند

دلنوازان ناز نازان در رهند

گلعذاران از گلستان می رسند!

بالاخره چند ساعت بیشتر تا شروع کنسرت استاد ناظری نمونده! صبرم تموم شده!

دلنوازان ناز نازان در دهند.........

+   امیررضا ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٠
    امان از حرف مردم ()  
 

وسمه بالا رو قشنگ می کنه پایین رو که تنگ نمی کنه! (وسمه:آرایش)

باز هم صحنه هایی که زجرآوره!

دیروز وقتی از مترو اومدم بیرون گشت ارشاد به یه دختر بچه که به نظر من اصلا مانتو برای این سن و این قد و هیکل برازنده نیست ( ولی یک مانتوی کوتاه تنش بود) گیر داد و اون مامور بی نزاکت و لجن که کثافت از سر و صورتش می بارید به دختر بچه گفت:
تو چند سالته؟دختربچه با ترس گفت 13 سال!
مامور گفت: خجالت نمی کشی با این لباس اومدی توی خیابون؟ تو الان این ریختی میای بیرون چند سال دیگه وضعیتت چی میشه معلوم نیست! میری داخل ماشین زنگ بزنیم اولیات بیان تکلیف تو رو مشخص کنند! از الان بخواهید خراب بشید ....!
من خشکم زده بود! فکر کنم دختر بچه حتی معنی خراب رو هم نمی دونست و همینجور نگاه میکرد! فکر کنم اصلا تا حالا چنین حرفایی نشنیده بود!

فکر کنید این بچه رو می برند کلانتری تا اولیائش بیان! تا اونها برسند توی بازداشت باید باشه یا بیرون معلوم نیست. چه صحنه هایی خواهد دید! روحیه اش چطور می شه! پدر مادرش توی این چند ساعت دیر کردن دخترشون چه فکر هایی می کنند! دختر ۱۳ ساله ای که ازش تعهد بگیرند براش پرونده بسازند....... نمی خوام جلوتر از این رو فکر کنم!

من نمی دونم شما ها رعایت اسلام رو می کنید! اسلام آموزش میدید؟ کجای اسلام چرک و لباس های کثیف و ظاهر زشت تایید شده؟ کجای اسلام چادر سیاه تایید شده؟   کجای این دین  گفته با این قیافه کریه و زشت،  از نوک پا تا ابعاد باسن و دور کمر و ابعاد سینه و ....را با اون چشم های هیزتون اندازه  کنید؟

مقام و ارزش زن که توی اسلام تاکید شده انقدر سیاه و زشته؟ کی به شما، شما نه، کی به تو اجازه داده به دختر و همسر و مادر مردم با این الفاظ صحبت کنی؟ دختری که شاید از پدرش حتی حرف تو نشنیده باشه!

اگر لباس اون دختر ١٣ ساله ایراد داره! ظاهر کثیف و چرک شما با اون ریشهای نزده، صورت آفتاب سوخته، اون نگاه های سنگین و هرزه و ادبیات رکیک شما عین گناه و شما خود مکروه هستید!

وسمه بالا رو قشنگ می کنه پایین رو که تنگ نمی کنه!

این اهن و تلپ که شما راه انداختین برای امنیت اجتماعی فقط ظاهر قضیه است، کدوم یکی از شمابه خاطر غنای فرهنگی و پیشرفت آداب صحبت کردن و نوع نظاره مردم آموزش دیدید؟

کی صلاحیت خود شما رو تایید کرده!

 باطن جامعه مریضه با این ظاهر سازی ها و طرح امنیت نمی تونید رفاه برای مردم بسازید..........!

شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

+   امیررضا ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٥
    امان از حرف مردم ()  
 

این پاترو هٍ (پاتروله) بینز (بنز) هاا........!

دیروز یک پرادو چهار در سفید اسپرت، پشت در شرکت پارک کرد!

آبدارچی شرکت که خیلی آدم ساده و خوبی هم هست (از دیار آذربایجان) اومد پشت در شیشه ای شرکت، چند دقیقه این پرادو رو نگاه کرد

بعد با یه حالتی که بخواد به من بفهمونه که این ماشین  رو ببین ...

با اون لهجه آذریش یکهو گفت:

این پاترو هِ (پاترولِه) ، بینزه(بنز) هااااااااا........! 

+   امیررضا ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٤
    امان از حرف مردم ()  
 

بنزین.!

داخل پرانتز: مدیر ما دو تا ماشین داره و ماکزیمم راهی که با این دو ماشین میره فاصله خونه تا شرکته که یکروز در میون هر کدوم از این ماشینها رو میاره! ماشین هایی رو هم که میاره یک ماتیز و یک ٢٠۶ هست! و حدود ١٢٠٠ لیتر بنزین اضافه داره! هر جای دیگه ای هم که بخواد بره با آژانس می ره!

 

الان نزدیک دو هفته است که میگه هر وقت خواستی یک باک بنزین بهت می دم! از اونجایی که من در مضیقه شدید بنزین هستم گفتم بگذارم باکم خالی خالی که شد بیارم!

روز سه شنبه ماشین اوردم شرکت عصری گفتم اقا....... کارت بنزین رو بده! گفت نگفتی که بیارم! فردا که تعطیله پنج شنبه بیار ماشینتو بهت بدم!

آقا ما سه شنبه رو رفتیم خونه، چهارشنبه جایی دعوت داشتیم، از مهمونی که برمیگشتیم باید خانومم رو می رسوندم سعادت آباد (از شانس بد ما همه اش سر بالایی)!

نزدیک خونه خانومم که رسیدیم ماشین گفت: پت پت پت...! نزدیک بود خاموش بشه! خلاصه با یک حرکت ماشین رو توی اون حالت برعکس کردم جوری که سر ماشین پایینتر قرار بگیره که بنزین بیاد پایینی ...!

خلاصه حدود ٣ کیلومتری دنده عقب تو خیابون رفتم تا دم خونه مادرزن!

بقیه مسیر رو تا خونه خودمون خلاص اومدم (سرپایینی)! صبح پنجشنبه رفتم پمپ بنزین..... اووووووف...... یک صف طولانی....... خلاصه بعد از مدت ها انتظار که نوبتم شد فقط ۵ لیتر (پنج لیتر دقت کنید) بنزین زدم یارو مسول جایگاه گفت دیوونه ای نیم ساعت تو صفی برای ۵ لیتر؟

گفتم قراره یک کارت سوخت بگیرم ظهر بیام پرش کنم!

خلاصه رفتیم شرکت، مدیرمون که اومد گفت اه............. یادم رفت.............!

باید قیافه منو میدیدین!

بعد از شرکت دوباره خودم رو یکجوری رسوندم پمپ بنزین! از اول ۴۵ دقیقه توی صف ساعت ٣ بعد از ظهر توی آفتاب.......... بالاخره ٢٠ لیتر دیگه زدم به امید اینکه تا شنبه (امروز) ببینم از کی میشه بنزین بگیرم!

راستی یک راننده تاکسی داریم که گیر داده بود بیا من بهت بنزین بدم، همه جا آزادش ۴٠٠ تومنه من بهت ٣٠٠ میدم! الانم ١۴ لیتر صندوق عقب دارم، گفتم باک من ٧۵ لیتر جا داره! ١۴ لیتر می خوام چیکار اون هم ٣٠٠ تومن!

دلم می خواست خفه اش کنم!

+   امیررضا ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٢
    امان از حرف مردم ()  
 

کنسرت استاد ناظری همراه گروه مولوی

از همین الان دارم ثانیه شماری می کنم تا ٢٠ مرداد ساعت ٨ شب!

بلیط کنسرت رو با خوشحالی تمام گرفتم! (یعنی رزرو کردم تا پس فردا برام می فرستن)

نمی دونید چقدر ثانیه شماری می کردم

احساس می کنم بزرگترین هدیه ای که خودم به خودم برای روز تولدم دادم همینه! چون روز ٢١ مرداد تولدمه، و شب تولدم توی کنسرت یکی از محبوب ترین اساتید موسیقی ایران حضور دارم!

 

چهار شنبه هم قراره با بچه ها بریم تنگه واشی!

اگه الان بجنبید بلیط کنسرت رو می تونید بگیرید! دیر کنید تموم می شه ها........!

+   امیررضا ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٦
    امان از حرف مردم ()  
 

ای بابا........... قزوین و تهران!

حدود یک صفحه کامل تایپ کردم قبل از اینکه ثبتش کنم آنتی ویروسم آپدیت شد گفت باید ری استارت بشه!

منم گفتم ok!

یکهو دیدم هرچی نوشتم پرید! کامپیوتر خاموش شد!

حالا کی حوصله داره از اول بنویسه!

خلاصه اش اینکه

3 شنبه توی تهران هرجا رو که گشتیم پیدا کنیم که بشه تفریحی کرد و خلوت باشه پیدا نکردیم اما 5 شنبه رفتیم قزوین خیلی خوش گذشت! استخر و باغ و میوه های بهشتی  و .... اسب و ....موسیقی توپ و ......! کلی عشق و حال!

نمی دونم چرا همه اون یک صفحه راحت تو دو خط جا شد!

نتیجه اخلاقی: زندگی توی تهران مفت نمی ارزه! زندگی با طبیعت و مناظر و تعطیلات آخر هفته و ...!

اگر بشه کارم رو به قزوین منتقل کنم عالی میشه!

نتیجه اخلاقی دو: هر پیغامی که روی صفحه کامپیوترتون میاد سریع ok رو نزنید!

 

 

+   امیررضا ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٥
    امان از حرف مردم ()  
 

لولیان...........

از دیروز (مشکلی برام پیش اومد) خیلی گرفته و پکر بودم، صبح که پا شدم دلم می خواست همه مشکلات دیروز تموم شده باشه!

اما نشده بود و فشار زیاد روم بود!

اومدم ماشین رو برداشتم توی مسیر شرکت آلبوم لولیان استاد شهرام ناظری رو گذاشتم، (از اونجایی که عاشق صدای شفاف و زیبا هستم، روی ماشین با اجازتون یک سیستم فوق حرفه ای دارم، البته به شغلم هم بی ربط نیست) خلاصه قطعه چابکسوار که تلفیقی از کمانچه، بربت، تنبک، دف و دایره و سه تار هست گذاشتم با صدای خیلی بلند.........! واقعا این فطعه یکی از شاهکار های موسیقی هست که واقعا احساسش با اسمش یکی شده!

توی تصنیف لولیان هم که استاد با صدای زیباشون خیلی انرژی بهم می دادند!

.........ای لولیان، ای لولیان یک لولی یی دیوانه شد.....

چنان به وجد اومدم که واقعا لولی وار لذت بردم و داخل ماشین به نوعی رقص سما می کردم  (خوشبختانه ۵شنبه بین دو تعطیلی بود و خیابان ها زیاد ترافیک نبود)، یعنی واقعا با تمام وجود تمام معنای شعر و آهنگ توی وجودم هضم شد!

البته بماند که مردم براشون عجیب بود که یکی با آهنگ استاد شهرام ناظری خیابون ها رو بترکونه!

خلاصه اگر کسی این آلبوم رو نداره بهتره تهیه کنه، چون این موسیقی یعنی معجزه!

مشکلاتم هنوز هست اما اراده ام چند برابر شده!

موسیقی برای من زیباترین لحظه ها رو بوجود میاره! مخصوصا موسیقی اساتید بزرگی مثل شجریان و ناظری

یک لولی یی دیوانه شد........!

+   امیررضا ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٧
    امان از حرف مردم ()  
 

حسرت تبریک و حسرت یک ثانیه دیدار

امروز که به محل کارم اومدم با چند تا از نماینده ها (که اتفاقا پدر هم بودند) صحبت می کردم و در همین حال روز پدر رو هم تبریک می گفتم.

به یکی از نماینده ها که اتفاقا یک پسر هم سن و سال من داره زنگ زدم و بعد از حال و احوال گفتم روز پدر شما مبارک..!

یک آهی کشید، گفت مگه از شما بشنوم....! تبریک گفتن رو از زبون پسر خودم حسرت می کشم..!

چنان بغضی گلوم رو گرفت که زود خداحافظی کردم.

گفتم این پدر حسرت تبریک داره و این پسر حسرت یک ثانیه دیدار!

 

+   امیررضا ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٥
    امان از حرف مردم ()  
 

بقالی

بقالی سر کوچه ما همه جور امکاناتی رو به مشتریش ارائه میده!

دیروز بخاطر گرما مادر خانواده بنده رو برای خرید بستنی برای مهمان ها به اجبار به بقالی فرستاد...

داخل بقالی:

خانمی که با دندونش چادرش رو سفت گرفته بود که  سمت چپ صورتش بیرون نباشه (چون با دست راستش بچه اش رو گرفته بود و تا گوشواره گوش راستش هم معلوم بود!)

به بقال گفت: اصغر آقا؟ شیر وار؟ (یعنی شیر داری؟)

اصغر آقا: هه! (یعنی بله)

خانمه: سه تا شیر بده، این ترازوت هم خالی کن ببینم این بچه ضعیف شده به نظرم!

آهاا، .... ماشالله، بچه تکون نخور....

بچه: عر.......... جیغ (نمی دونم صداشو چجوری بنویسم...) ونگ.........

اصغر آقا: ماشالله ٩ کیلو ٣٠٠ جرم شده! خانوم این بچه که خوبه! قبلا هم همین بود!

خانوم: نه اصغر آقا، ٣٠٠ جرمش پوشکه! ولی ....

در همین حین اصغر آقا دو تا لپ های بچه رو چنان کشید که من دردم اومد، بعد گفت بچه باید عادت کنه...!

یکهو شاگرد اصغر آقا: شما چی می خواین؟

من: چی...؟ نمی دونم، آها بستنی! ...

.

.

راستی مهمون هامونم نیومدن!

+   امیررضا ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۳
    امان از حرف مردم ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir